قهرمان ميرزا عين السلطنه

1709

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ميزهاى تحرير قشنگ [ بود ] قالى بسيار ممتازى هم در وسط اطاق افتاده بود . گفت مال افغانستان است . شخصى نشسته بود سلام كرده بلند شد تعارف نموده جا نشان داد . من فورا « كرت » خود را نشان دادم اثر خود را كرد . بسيار احترام نمود . بعد از ربع ساعتى ديگرى وارد شد . اين شخص او را معرفى كرده كه جناب حاجى است . معلوم شد اين يك ربع بنده اشتباه كرده محرر را عوض حاجى ارباب گرفته بودم . « كرت » را حاجى ديده ايشان هم لازمهء احترام و احوال‌پرسى را كردند . صحبت به‌ميان آمد باز حكايت اغتشاش طهران شد كه من ستوه آمدم . متصل هركس مرا مىبيند اول سؤال او اين است . شكايت منزل را كردم گفت خانهء من حاضر است . قبول نكردم . نمرهء خانه را ديد خنده كرد كه از اين كثيف‌تر در شهر كهنهء سمرقند هم منزل نيست . هتل در سمرقند مختصر چاى خورده يك ساعت نشستم . بعد كالسكه‌چى را خاسته گفت مرا به هوتل « فرانسيسكى » ببرد و عصر باز آمده مرا به باغ حاجى كه شام را آنجا باشم . آمديم هوتل فرانسه . پيشخدمت سمرقندى فارس بود . اينجا « تاجيك » مىگويند . گفت جا نداريم . سوار شده به هوتل ديگر آمد كه اسمش هوتل ورشو است ( ورشوسيسكى ) . اطاقها را نشان داد . نمرهء يك منزل گرفته كرايهء منزل ديشب را هم يك منات داده اسبابها را آورديم . اين‌جا را يك منات و نيم كرايه داد . پيشخدمت و خانم دربان ابدا تركى يا فارسى نمىدانند . اين يكى خيلى اسباب زحمت است . ورقهء لغت را بيرون آورده اولا معلوم شد يخ « اسينخ » نيست . هرچه گفتم حالى نشد . بعد آب سرد را كه « خالودنى وادا » باشد گفتم . رفت آب آورد . اما به اعتقاد او سرد بود ، نه به ذائقهء ايرانيها . بعد « آبت » ناهار گفتم و باز حالى كردم « سه سه » باشد يعنى گوشت . بعد ربع ساعتى آورد . غذاى فرنگى خدا نصيب احدى نكند . يك تكه گوشت گاو توى كاسه بود با سيب‌زمينى و شلغم و هويج و آب بسيار رقيقى كه چند دانه جعفرى ميان آن به شناورى مشغول بود . لاعلاج قاشق را داخل كرده آبش را كه هيچ نشد بخورى . گوشت آن به شرح اولى . ملاحظه كنيد چه‌قدر بد بود كه تقى آبگوشت بىبىگل را كه يقين دارم در مقام خودش خيلى بد بوده به اين ترجيح داد و نخورد . زنگ زديم كه چيز ديگر بخواهيم . ديدم ظرف خوراكى به دست دارد گذاشت و رفت . اول ذوق كرديم بعد از چشيدن صد مرتبه بدمزه‌تر و نپخته‌تر